بردیای مهربون
به نام خدا...
نفس مامان دیگه نبینم انقدر بد حال باشی... میدونی که من چقدرررررر بی جنبه ام... حس کردی که توی مطب دکتر چقدر تلاش کردم تا اشکم در نیاد...
موقع مپول زدن رو میگم!!!! در 22 ماه و 22 روزگی دومین آمپول رو زدی و من دوهزار بار به جات گفتم آخخخخ.... دردت به جونم...
اعتصاب غذات تا کی ادامه خواهد داشت نمیدونم.... ولی منو کلافه کرده
سرحال و با اشتها باش.... لطفاااااا

گذشته ازین حرفا... تو مهربونی... مهربونی با همه... حتی با گربه ها و جوجه اردکها... از بهترین سرگرمی هات غذا دادن به گربه ها و اردک هاست...
خوش به حال گربه ها و اردک ها .. چه غذایی بشه غذایی که تو با دستای کوچولوت به اونا بدی...

چند روزه مشغول تغییر عادت خوابت هستیم.... خیلی سخته... ازین نظر که هنوز با خودم کنار نیومدم ... موضوع پایان دوران شیر خوارگی تو میگم حقیقتا سخته... خدا جون کمک


بردیای مهربون
